چابهار روز آخر: خط از بیخ گوشم گذشت

شش فروردین
حسین که رفت شور و حال من برای ادامه سفر متوقف شد. تصمیم گرفتم کولهمو بندازم رو دوشم و هیچ هایک کنم به سمت بندرعباس. سر دوراهی کنارک نزدیک بود خاطره تلخی برام رقم بخوره. یه پراید با شیشههای دودی بسیار تیره نگه داشت. راننده و سرنشین دوتا جوون با لباس بلوچی بودند، پرسیدند کجا میری؟ گفتم بندرعباس، گفتن عه چه خوب ماهم بندرعباس میریم!
در عقب رو باز کردم که سوار بشم ولی صندلی شاگرد تا انتها عقب بود، به زود سوار شدم و کولهی بزرگم رو گذاشتم روی پام و حرکت کردیم. بهتون گفته بودم دوستام به کولهم میگن غوله؟ یه کوله 68 لیتری که با احتساب چادر و زیراندازی کیسهخوابی که بغلش میبندم، ظاهر بزرگی داره. با امید به اینکه صندلی رو بده جلو، بهشون گفتم من این عقب جا نمیشم. راننده آیینه رو به سمت من چرخوند و گفت خب باید بذاریش تو جعبه (صندوق عقب). تیکههای پازل ناامنی تکمیل شد، یهو گوشی روبرداشتم و وانمود کردم که چیزی رو جا گذاشتم، گفتم من باید پیاده بشم و برگردم چابهار. راننده گفت خب باهم میریم، گفتم نه ممنون، مزاحمتون نمیشم. سریع پیاده شدم و جونم و گرفتم دستم و به سمت اول دوراهی کنارک دویدم.
یادتون باشه همیشه تو هیچ هایک شما اول مقصد رو بپرسید که اگه به هر دلیلی نخواستید سوار بشید، بهونهای داشته باشید. من خوششانس بودم که اتفاقی واسم نیفتاد.
نفسم که جا اومد، پروازها رو چک کردم. دیدم اولین پرواز از چابهار به سمت شیرازه. از اونجایی که یه کوله گرد همیشه آماده تغییره، مقصدم رو از بندرعباس به شیراز تغییر دادم. همونجا کنارخیابون پرواز شیراز رو خریدم و برگشتم چابهار.
به لطف اینستاگرام خبردار شدم که رضا دوستم پیش منصور بلوچه. بهشون ملحق شدم تا قبل از ترک چابهار آخرین فنجون شیرچای رو بنوشم!
دیدگاهها (0)