چابهار روز هفتم: خداحافظی با نخل عاشق

پنجم فروردین:
تا خورشید بزنه بالا بن و حسام از ما جدا شدند و دوباره من موندم و همسفر خوبم. وقتی میگم خوب نه که بخوام تعارف کنما، نه. واقعا حسین همسفر خوبی برای من بود، بدون ذرهای غر یا بدسفری. تو هر شرایطی کنار من بود، یعنی کنارم بود ولی اصلا احساس نمیکردم کسی کنارم هست، پیجده شد نه؟ حالا جلوتر براتون میگم که اینقدر خوب بود که بعد از رفتنش دیگه علاقهای به ادامه سفر نداشتم.
کولهها رو بستیم و رفتیم سمت نماد ساحل درک یعنی تک درخت. محاله اسم درک رو شنیده باشید و تک درخت رو نشناسید. اگرم اسمشو نشنیدید، همین الان از دوست خوبمون گوگل کمک بگیرید تا عکسشو ببینید.
دیدی؟ بعد از پدیده تلاقی کویر و دریا، این درخت نخل که تک و تنها افتاده مهمترین دلیل مشهور شدن ساحل درکه. بهش نخل عاشق هم میگن.
گفتم کویر و دریا. تصور کن زیر آفتاب تیز با پای برهنه روی رملها کویری داری راه میری، کف پات اول با سطح گرم ماسه و بعدش با سطح خنکتر برخورد میکنه درحالیکه روبروت آبیِ بینهایتِ دریاست و موجها به ماسههای کویر منتهی میشن. زیر سایه تک درخت نشستیم و از اون همه زیبایی کیفور شدیم.
بعد از نهار و درازکشیدن روی ماسهها و بعد از کلی عکس گرفتن، دوباره به آغوش جاده برگشتیم. دقت کردین تو این سفر تخصص انتخاب زمان بد برای هیچ هایک رو بدست آوردیم؟ وقتی همه دارن میان، ما داریم میریم!!
شروع به پیاده رفتن کردیم، ولی مگه شوخیه مسیر 160 کیلومتری تا چابهار رو با پای پیاده رفتن؟ بعد از روستای درک یه آقایی با موتور برامون نگه داشت، باورم نمیشد چطور دو نفری با اون کولههای بزرگ تونستیم سوار موتور بشیم.
کمی جلوتر پیاده شدیم و قدم زنان مسیر رو ادامه دادیم، خورشید از وسط آسمون به سمت غرب میرفت و کمی دلشوره تو دلمون افتاد چرا که حسین دو سه ساعت بعد پرواز داشت به سمت تهران.
نهایتاً یه خانواده با ال90 برامون نگهداشتن. طبق معمول هیچهایکهامون، از سبک سفرمون که با ماشینهای گذری جابه جا میشیم گفتیم ولی نمیدونم چی شد که به ساعت پرواز حسین هم اشاره کردیم. رانندهی بنده خدا کلی استرس گرفت، کلی مسیرش رو دور کرد و رفتن تا دم در فرودگاه! حسین خداحافظی کرد و رفت، منم با همون خانواده تا چابهار رفتم.
سرچهارراه نزدیک دریاکوچیک پیاده شدم و همون موقع دیدم مهدی و همسفرش اونجا پیاده شدن! الان دیگه شما هم این راز رو میدونید که هیچ هایکرا هم خدای مهربونی دارن و هم دنیای کوچیکی و گرنه چطور ممکن بود رفیقم رو 1800 کیلومتر دورتر از خونه اونم یهویی ببینم؟ راستش معتقدم تو هیچ هایک هیچ چیزی یهویی ورندم نیست و همه چیز از قبل جوری چیده شده که تو به هدفت برسی.
خوشحال و خندان با مهدی به سمت پاتوق شبانگاهی خودم رفتیم، رستوران مکران تو دریابزرگ و باز هم قلیون آدامس کوهی و شیرچای و اجرای زنده موسیقی بلوچی. خواننده یه ترانه فارسی رو با لهجه قشنگ بلوچی خوند، ازش خواستیم دوباره برامون اجرا کنه وقتی کولههامون رو دید، اسم منو مهدی رو پرسید و گفت حتما میخونیم.
چند لحظه بعد از بلندگو این صدا اومد: آهنگ بعدی رو تقدیم میکنم به بابامحمد و مهدی! کلی کیفور شدیم ازین سوپرایز و یه بار دیگه بهم ثابت شد که این قوم عجب مردمان مهمان نوازی داره.
و اما ترانه چی بود؟
صد سال سفر کردم عاشق نشدم من
یک لحظه تو را دیدم دیوانه شدم من



دیدگاهها (0)