لینک کپی شد
جنوب ۵ شهریور ۱۴۰۵ 3 دقیقه خواندن

چابهار روز پنجم: حس زیبای بلوچ بودن

بابامحمد بابامحمد هلند

چهارم فروردین
نمی‌خواستیم خالد رو دوباره برای صبحونه زحمت بدیم پس به سمت چابهار حرکت کردیم. بریس که رسیدیم کنار خیابون بساط صبحونه رو برپا کردیم، نیمرو با نون تازه و آماده هیچ‌هایک شدیم. مستقیم به چابهار و محل اقامت برگشتیم. بعد از دوش و استراحت رفتیم به شهرگردی.

یادتونه که برای همرنگ شدن با مردم محلی، لباس بلوچی دوختیم. تو همین یک دو روزه متوجه شدیم لباسمون یه چیزی کم داره: دسمال و لنگ بلوچی که بهش لانکی هم میگن. لانکی چیزی شبیه ملحفه‌ست که از اکسسوری‌های ضروری و لاینفک بلوچه و بی‌نهایت کاربرد داره.

پارچه‌ای نخی مستطیل‌شکل با عرض حدوداً یک متر در طول ۲ و ۳ متر که اون رو از طول تا می‌کنند و روی شونه‌شون می‌ندازن. لانکی به عنوان حوله، روانداز، زیرانداز، جانماز و هرچیز دیگه‌ای که فکرش رو بکنید استفاده میشه، جوری که بهش هزارکاره می‌گن. یه استفاده خاصی که از لانکی میشه، صندلی بلوچیه. وقتی روی زمین می‌شینن زانوها رو جمع میکنن توی بدن و لانکی رو به صورت یه نوار دور بدنشون می‌پیچن و وزنشون رو می‌ندازن روش. اینجوری میشه ساعت‌ها بدون خستگی روی زمین نشست.

دسمال ولی شکل مربع داره، عرضش یک متره و مردانی که سن زیادی دارن روی سرشون می‌بندند. وسیله بعدی که خریدیم اسمش پتو افغانیه. سایزش حدوداً اندازه لانکیه ولی جنسش از پشمه و در عین سبکی بسیار گرمه و چون جای کمی اشغال می‌کنه بسیار مناسب کوله‌گردهاست.

مجهز به لانکی و دسمال رفتیم سراغ سایر مغازه‌های هیجان‌انگیز! اولین مغازه ادویه‌فروشی بود. جایی که ترکیب رنگ و بوی ادویه‌های مختلف چشم‌نوازی می‌کنه و البته اگه نفس عمیق بکشی قطعاً یکی دوتا عطسه اساسی می‌کنی! یکی از ادویه‌های جذاب، کراییه برای پختن غذایی به همین اسم و انواع مختلف داره: کرایی مرغ، کرایی گوشت، وایت کرایی و... یادتون باشه موقع خرید، فلفل بلوچی رو فراموش نکنید، فلفل قرمزی که بسیار تند و خوشمزه‌ست.

تو فاصله نسبتاً زیاد بین لانکی‌فروشی و ادویه‌فروشی، دیدم دوربین گوپرو دستم نیست، دست همسفرم هم نمونده. یادم افتاد گذاشته بودمش روی پیشخوان مغازه لانکی‌فروشی و وقتی فروشنده شال و لنگ‌های مختلف رو واسم میاورده، زیر اونها پنهان شده. از روی فیش دستگاه پوز، شماره تماس مغازه رو برداشتم ولی کسی جواب تلفن رو نداد. استرس عجیبی به تنم افتاد. تازه گوپرو رو خریده بودم و کلی عکس و فیلم روش داشتم. به سمت لنگ‌فروشی دویدیم، وقتی رسیدم در حالی‌که نفس‌نفس می‌زدم پرسیدم ببخشید من یه دوربین اینجا جا گذاشتم. آقای فروشنده خیلی ریلکس دولا شد و از زیر پیشخوان دوربین رو بیرون آورد و گفت این؟ باورم نمی‌شد چنین صحنه‌ای رو دیدم، چطور ممکنه آدمای اینجا اینقدر اهل حلال و حروم باشن؟ واسه همه‌مون پیش اومده وسیله گرونی رو جاگذاشتیم و بلافاصله که برگشتیم فروشنده حتی حضور خودمون رو هم منکر شده چه برسه به اون وسیله‌ای که جا گذاشتیم.

اگه نفس عمیق بکشی بوی ادویه‌ای تند بلوچی رو از توی عکس حس می‌کنی

مغازه بعدی عطاری بود، عطاری به معنی واقعی کلمه. یعنی جایی که عطر می‌فروشن! عطر و عودهای دست‌ساز پاکستانی که رایحه‌شون رو قبلاً تجربه نکردید ولی بدجور به دلتون می‌شینه. این عود‌ها با عودهایی که قبلاً دیدید خیلی متفاوته، هم در بو هم شکل. بعضی‌هاشون شکل دَلار شمالی‌هاست. بعضی‌هاشون مکعب و بعضی‌هاشون بلوری هستند. اینا مثل عود شرکتی با کبریت روشن نمی‌شن و برای سوزوندنشون باید حرارت زیاد بهشون بدیم، میشه از اسپند دودکن برقی استفاده کرد. راستش خیلی مناسب ما طبیعت‌گردها هم هست، بارها پیش اومده که آخر شب مقداری عود روی آتیش بریزم و با بوی بسیار خوبش همسفرهام رو سوپرایز کنم.

ناهار رو در رستوران دوست‌داشتنی غریب‌نواز میل کردیم و برای تماشای غروب به رستوران مکران در ساحل دریاکوچک رفتیم. به مناسبت نوروز موسیقی محلی زنده اجرا می‌شد. همون نزدیک محل اجرا یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. یه آقایی اومد و به بلوچی سوالی ازم پرسید، گفتم ببخشید من بلوچ نیستم، فارس هستم. گفت واقعاً؟ اونجا بود که فهمیدم راه رو درست اومدم! تیپ و ظاهرم دقیقاً مثل مردم محلی شده بود و در پوست خود نمی‌گنجیدم. جواب دادم بله، ولی خیلی دلم می‌خواست بلوچ باشم.

جنوب چابهار
بابامحمد
بابامحمد

من بابامحمد هستم، اهل سفر و ساکن هلند!

درباره من

دیدگاه‌ها (0)

دیدگاه بگذارید