لینک کپی شد
جنوب ۶ شهریور ۱۴۰۵ 7 دقیقه خواندن

چابهار روز ششم: درک؛ تقابل کویر و دریا

بابامحمد بابامحمد هلند

چهارم فروردین
دیگه وقتشه بریم سراغ دیدنی‌های غرب چابهار. صبح زود با تاکسی رفتیم بیرون شهر و با هیچ‌هایک خودمون رو به بندر پُزم تیاب رسوندیم. یه نکته رو اینجا باید بگم: هیچ‌هایک فقط برای خارج شهره و برای ماشین‌هایی که شغلشون مسافرکشی نیست. برای جابه‌جایی توی شهر حتماً باید کرایه پرداخت کرد.

بندر پزم تیاب در ۶۰ کیلومتری چابهاره، چون صبح زود رسیدیم این شانس رو داشتیم که داخل کپر ماهیگیرها، توزیع ماهی‌ها رو ببینیم. ماهی‌های متنوع و تازه‌ای که آماده فروش بودند. به نیت صحبت با ماهیگیرا وارد یکی از لنج‌ها شدم ولی مشغول بساط سیخ و سنگ بودند. با دیدن من بدون هیچ عکس‌العمل خاصی یا ترسی به کارشون ادامه دادند! از زندگی روی آب گفتند، از سختی‌ها و خوبی‌هاش، از اینکه روزی دست خداست به شرطی که ترال‌های چینی بذارن!

یک ساعتی پیش ماهیگیرا بودم و رفتم به سمت جایی که دلیل اصلی اومدنم بود: ساحل عجیب و خاص پزم تیاب. از کنار جاده، یه مسیر خاکی و سربالایی رو رد کردم، یه مسیر پاکوب باریک جلوم بود، سمت چپ کوه بلند سفید رنگ و سمت راست صخره‌ سه چهار متری و پایینش دریا. دقت کردی؟ کوه سفید! یکی از معجزات این منطقه وجود رنگ‌های متفاوته، این که یهو از رنگ خاکی به سفید می‌رسید و از سفید به نسکافه‌ای.

جلوتر ساحل صخره‌ای بود و غار آبی انتظارم رو می‌کشید. چیزی شبیه کره چشم، طاقی در بالا و در پایین لبه سنگی که می‌شد روش نشست و از خنکای موج آب که تا لب همون سنگ می‌رسید لذت برد. حس خنکیه، از تیغ آفتاب بری زیر طاق سنگی و صدای موج و قطرات آب روی صورتت بشینه.

برنامه‌ریزی امروز خیلی سنگین و فشرده‌ست چون همسفرم فردا باید برگرده و دوست نداریم جایی از قلم بیفته. برگشتیم سر جاده و هیچ‌هایک و مسیری ۹۰ کیلومتری تا کوه گل‌فشانِ تَنگ. گل‌فشان پدیده عجیبیه! فکر کن از کف زمین قل‌قل گل میاد بیرون. میگن دلیلش فشار لایه‌های زمینه. محلی‌ها بهش ناف دریا می‌گن و فعالیتش رو با جزر و مد مرتبط می‌دونن. من اونجا شنیدم که میزان این قل‌قل فصلیه و کم و زیاد می‌شه.

جنس کوه از جنس همین گِله، گل از زمین بیرون میاد و روی خودش خشک می‌شه. و این تکرار به مرور زمان کوهی خاکستری رنگ به ارتفاع بیش از ۲۰ متر به‌وجود آورده. شیبش نسبتاً زیاد بود و مخصوصاً ما که کوله سنگین به دوش داشتیم به سختی خودمون رو به بالای اون رسوندیم تا از نزدیک پدیده گل‌فشان رو ببینیم. میگن گلش خاصیت درمانی داره واسه همین هرکی اونجا بود دست و صورتش گلی بود! از یکی دو نفر هم پرسیدم حالا چه خاصیتی داره؟ ولی کسی چیزی نمی‌دونست! دهانه این کوه حدود ۱۲ متره و هرگز نباید به وسط اون رفت چون همیشه گل‌های تازه اونجا هستند. جلو چشم خودم یه پسر جوون یهو تا زانو وارد گل‌ها شد و اگه به موقع دستش رو نگرفته بودم معلوم نبود چه بلایی سرش میاد.

بعد از تماشای گل‌فشان و بدون ذره‌ای گلی شدن برگشتیم لب جاده، رفیق همیشگی من. جایی که وقتی وایمیسم پر می‌شم از امید و شوق و ذوق، حتی اگه گرمای چهل و چند درجه‌ی صلاة ظهر تنگ باشه. تا تهِ افق آسفالت بود و دریغ از یک ماشین عبوری. تا اینجا از قشنگی‌های سفر گفتم، کمی هم از سختی‌هاش بگم. از اینکه برای بار دوم مجبور شدیم زیر تیغ آفتاب به سمت مقصد پیاده بریم. بلند بلند ترانه‌ی On the road again رو می‌خوندیم که دیدم یه چیز سیاهی از دور داره میاد. شستم رو بلند کردم و پشت به اون شیء تیره به حرکتم ادامه دادم. کمی بعد اون چیز سیاه تبدیل شد به یه ماشین آفرود سیاه و چند متر جلوتر از ما توقف کرد. یه جوون با موی بور و پای برهنه از ماشین پیاده شد و گفت hello!

اسمش Ben بود و اصالتاً آلمانی بود، ۲۵ سالش بود و تنها جهانگردی می‌کرد، برای دومین بار بود که ایران میومد. این بار از پاکستان اومده بود. می‌گفت تو مرز بهم گل دادن آخه اولین خارجی بودم که تو سال جدید ایرانی وارد ایران شده بودم! ماشینش یه نیسان پاترول دیزل بود که شکلش با پاترول‌های تو ایران خیلی فرق می‌کرد. از توقفش اینقدر ذوق‌زده بودم که توجهی به مدل ماشین نکردم! عقب ماشین رو تخت‌خواب کرده بود و زیر تخت وسایلش بود. حسین سریع پرید عقب که بخوابه. منم نشستم جلو و ادامه موزیک On the road again رو پخش کردم. بالای شیشه جلو یه سری پرچم کوچیک با رنگ‌های متفاوت بود، سوغاتی نپال، هر کدومش نماد یکی از عناصر طبیعت بودن. یه دونه مجسمه پلاستیکی هم از آیینه آویزون کرده بود که تکون می‌خورد!

اینجا بن ماشین رو روشن کرد و دور شد! و من که دیدم خودم موندم و مایوم، تصمیم گرفتم برم زیر آب و عکس بگیرم!

به روستای تنگ رسیدیم و راهی ساحل شدیم. بن ماشین رو لب آب تو ساحل پارک کرد و سریع لباسا رو کندیم و تنی به آب زدیم. همین طور که با حسین از ساحل دور می‌شدیم، دیدم که بن ماشین رو روشن کرده و داره از ساحل دور می‌شه. هرچی داد زدیم افاقه‌ای نکرد چون صدامون رو نمی‌شنید. داشتم به این فکر می‌کردم که با یه مایو و یدونه گوپرو چطور ادامه سفر بدم که دیدم بن کمی دورتر از ساحل پارک کرده و داره میاد تو آب. گفت ترسیدم موج بزنه زیر لاستیک و ماشین تو ساحل گیر کنه. بنده خدا نمی‌دونست یه سکته ناقص بهمون وارد کرده!

حسابی که آبتنی کردیم رفتیم سراغ جایی که قرار بود شب بمونیم یعنی دَرَک. ۶۵ کیلومتر مسیر زیبا رو در پیش داشتیم. وسطای راه به پلیس‌راه رسیدیم، آقای پلیس که پلاک ماشین و ظاهر بن رو دید، تابلوی ایستش رو بلند کرد. با صدای بلند ازش پرسید که اهل کجاست و کجا میره و ویزا داره یا نه؛ همه رو هم به زبان فارسی پرسید و نمی‌دونم چطور توقع داشت بن جوابش رو بده! حرف‌ها رو تند تند واسه بن ترجمه کردم و جواب‌های بن رو هم برای آقای پلیس. بیچاره بن حسابی ترسیده بود و می‌خواست پاسپورتش رو بده که گفتم اصلاً ازت مدارک نخواستن، نگران نباش.

وقتی از ایست بازرسی عبور کردیم بن دلیل ترسش از پلیس رو بهم گفت: سری قبل که ایران بوده تو کویر هلی‌شاتش (Drone) رو بلند می‌کنه تا تصویر هوایی بگیره که سریع میان بالاسرش و بازداشتش می‌کنن و بعد از کلی توضیح که من فقط یه توریست ساده‌م آزادش می‌کنن. بن علاوه بر درون، یه گوپرو و یه گیمبال موبایل هم داشت و از سفرهاش کلیپ درست می‌کرد و توی کانال یوتوبش می‌گذاشت و از این طریق درآمد کسب می‌کرد.

یکی دو بار وسط مسیر ماشین مشکل فنی پیدا کرد و اینجا متوجه شدم برای سفر با ماشین حتماً باید دست‌به‌آچار بود. خورشید کامل غروب کرده بود که به ساحل درک رسیدیم. انتهای جاده‌ای که به ساحل می‌خورد شلوغ بود پس تصمیم گرفتیم بریم سمت غرب ساحل که خلوت‌تر بود. برای اینکه ماشین تو ماسه‌ها گیر نکنه من و حسین پیاده شدیم. از دور صدای بلند و باکیفیت موسیقی میومد. به حسین گفتم بریم همون‌جا.

پسری حدوداً ۳۰ ساله که اونم تنها سفر می‌کرد کنار تویوتای FJ مدل ۱۹۸۳ ایستاده بود و موزیک گوش می‌داد. منبع صدا یه اسپیکر ۳۰۰ دلاری بود که بالای آینه ماشین چسبونده بود. ماشین حسام فقط یک صندلی داشت؛ صندلی شاگرد و عقب رو برداشته بود و شب‌ها توی همون ماشین می‌خوابید. ماشینش دقیقاً هم‌سن خودم بود و یادمه وقتی گفت ۳۵ میلیون خریدمش، از قیمتش تعجب کردم.

نور خورشید کاملاً رفت و فوج‌فوج ستاره بود که رخ می‌نمود و ما در قطعه‌ای از بهشت بودیم، جایی که کویر و دریا باهم تلاقی می‌کرد. ستاره‌های بالای سر و موزیک خوبِ حسام ترکیب بی‌نظیری درست کرده بود.

موقع شام شد؛ در عقب پاترول بن به صورت کمدی باز می‌شد و داخل یکی از درها یه میز متحرک کار گذاشته بود. چراغ بزرگی که پشت ماشینش بود رو خم کرد به سمت میز. یه اجاق کوچیک هم داشت که از یه کپسول گاز ۵ کیلویی تغذیه می‌کرد. در حالی که داشت برای شام املت ایتالیایی درست می‌کرد بهم گفت از این چراغ‌ها استفاده دیگه‌ای هم می‌کنم: وقتی تو جاده ماشینی خیلی نزدیک بشه اینا رو روشن می‌کنم تا مجبور بشه فاصله‌ش رو رعایت کنه! همیشه آرزو داشتم یه چراغ پرنور پشت ماشینم داشته باشم واسه راننده‌هایی که بی‌خودی نوربالا می‌زنن.

بعد از شام کمی اون‌طرف‌تر یه چادر زرد نورث‌فیس نظرم رو جلب کرد. یه خانم و آقا با دوتا بچه‌شون کمپ کرده بودند. فلاکس دمنوش رو بردم کنارشون و به همین بهونه باب گفتگو باز شد. پدر خانواده گفت صبح رفتیم کنارک و کفش و وت‌سوت استوک خریدیم. ماه طلوع کرده بود و کم‌کم مه شد؛ کنار آتیش کوچیکشون دیجیریدو و کاسه تبتی زدیم و مدیتیشن کردیم.

هوا اینقدر خوب بود که اصلاً چادر رو برپا نکردیم و روی زیرانداز توی کیسه‌خواب خوابیدیم. نیمه‌های شب از سرما بیدار شدم؛ دیدم کیسه‌خواب و زیرانداز از رطوبت مه کاملاً خیس شده، روی زیرانداز قشنگ آب جمع شده بود! در حالی که از سرما می‌لرزیدم رفتم تو ماشین بن و رو صندلی جلو خوابیدم.

ماشین اول مال بن و ماشین دوم مال حسامه
جنوب چابهار
بابامحمد
بابامحمد

من بابامحمد هستم، اهل سفر و ساکن هلند!

درباره من

دیدگاه‌ها (0)

دیدگاه بگذارید