چابهار روز چهارم: برخورد نزدیک باگاندو

روز چهارم
سوم فروردین
بعد از خوردن صبونه وقت بازدید از تالاب بین المللی خورباهو و خلیج گواتر رسید. منطقه ۷۵ هزار هکتاری و زیبایی که محل زندگی انواع حیواناته، فقط بیش از ۱۹۲ گونه پرنده به صورت دائمی یا مهاجر اینجا هستند، پرندههایی مثل عقاب ماهیگیر، پلیکان پا خاکستری، سنقر تالابی و عقاب دریایی دم سفید. هرجا رو که نگاه میکنی پر از پرندههای بزرگ و کوچیکه که دسته دسته دارن پرواز میکنند. یه آسمونِ پر پرنده!
خالد صدام کرد و گفت بیا با قایق بریم سمت جنگل حراء. حس قشنگی بود معلق بودن روی آب در حالیکه یه سمتت پرندهها هستند و سمت دیگرت درختهای عجیبی که نصف تنهشون تو آب و نصف دیگهشون بیرون آب بود. از اونجا که قایق مال خود خالد بود اجارهای نبود، استرس کم بودن زمان رو نداشتم و با فراغ بال از محیط لذت بردم و کلی عکس و فیلم گرفتم.
موقع برگشتن سمت ساحل، خالد سکان قایق رو دستم داد و تا آخر مسیر ناخدا بابامحمد قایق رو روند. تجربه بینظیری بود، قایق رو بالا پایین میکردم و خنکای آب تو صورتم میخورد. بین خودمون باشهها، کمی شیطنت و هیجان رو چاشنی رانندگی با قایق کردم و کلی ادرنالین ترشح کردم.
قایق سواری که تموم شد پیاده از ساحل دور شدم. از کنار کپرهای ماهیگیران رد شدم و رسیدم به یه قبرستون قدیمی که روی هر قبر به جای سنگ قبرهای مرسوم، تکه سنگهایی به رنگ خاک همون منطقه گذاشته بودند. در مورد تاریخچه این قبرستان روایت بسیاره. عمران حوث از فعالین گردشگری چابهار میگه این قبرها مربوط به قوم «گبر»هاست. مولانا هم بهشون اشاره کرده، اونجا که میگه «بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآ / گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ».
خالد میزبان ما در گواتر میگه حدود سیصد سال پیش گواتر اولین بندر ماهیگیری بوده و مغازههای زیاد و بزرگی داشته و این قبرها مربوط به همون ماهیگیران و ماهیفروشاست. و محمود زند مقدم محقق و نویسنده مجموعه ۷ جلدی حکایت بلوچ، ازش به عنوان قبرستان بهرمنها یاد میکنه.
طولانیترین رود این منطقه که به خلیج گواتر میریزه اسمش باهوکلاته، درسته طولش ۳۴۰ کیلومتره ولی این رودخانه وقتی واستون جالب میشه که بدونید زیستگاه گاندوهاست. همراه یاسر و محمد به سمت روستای باهوکلات رفتیم، جایی که میشه از نزدیک گاندوها رو دید. توقف کوتاهی در شهر نوبندیان داشتیم و عامر به جمعمون اضافه شد. پسری نوجوانی که ایرانی پاکستانی بود. سربازی نرفته بود و برای سفرهای خارجی روش جالبی داشت، میگفت قاچاقی از ایران خارج میشم و بعدش دیگه با خیال راحت به عنوان یه شهروند تو پاکستان زندگی میکنم. حتی یک دوبار با پاسپورت پاکستانی به عمان رفته بود. میگفت با پاسپورت پاکستانی همه جای دنیا میتونی سفر کنی به شرطی که مهر ایران توش نباشه.
به روستای باهوکلات و اقامتگاه بومگردی شجره، جایی که میشد گاندوهای عزیز رو ملاقات کرد رسیدیم. در بدو ورود آقای ملکدینار شجره بهمون خوشآمد گفت. داستان ورود ملکدینار به دنیای گردشگری شبیه خالد بود. چند سال پیش یه آقای کولهگرد مهمون ملکدینار میشه، وقتی شب میخواسته خونه رو ترک کنه، میزبان به رسم مهماننوازی اصرار میکنه که مهمونش شب رو همونجا بمونه.
بلوچها رسم دیرینهای به اسم مَیار جَلی دارن. مَیار به معنی پناه آوردن و میارجل یعنی پناهنده. اگه احیاناً اتفاقی برای میار یا همون شخص پناهنده بیفته باعث ننگ طایفه میزبان میشه؛ وصف احترام مردم بلوچ به میهمان رو قبلتر با عنوان امان آوردن گفته بودم.
پسر کولهگرد چند روزی پیش ملکدینار میمونه و در کارهای خونه و مزرعه کمک میکنه. ملکدینار یه نخلستان و کلی درخت موز داره که دیدنشون خالی از لطف نیست. مهمان خوشذوق وقتی مزرعهی ملکدینار و نزدیکی خونه به محل زندگی گاندوها رو میبینه، به صاحبخانه پیشنهاد میده خونه رو تبدیل به اقامتگاه بکنه تا بتونه میزبان مسافران باشه و کسب درآمد بکنه.
اقامتگاه شجره یه حیاط خیلی بزرگ داره که دوتا اتوبوس یا بیش از ده تا ماشین سواری توش جا میشه. داخل حیاط سرویس بهداشتی ایرانی و فرنگی و حمام هست که اخیراً ساخته شده و کاملاً تمیز هستند. خود خونه هیچ تغییر و بازسازی نداشته؛ خود ملکدینار و خانوادهش هم توی یکی از همون اتاقها زندگی میکنند. یه خونه قشنگ با کلی وسایل قدیمی که اونجا رو شبیه موزه کرده.
آقای شجره به هزینه شخصی خودش و با درآمدی که از توریسم داره برای گاندوها غذا تأمین میکنه. سال ۹۷ گروه نذر طبیعت هزینه خرید یک فریزر ۲۶۰ لیتری رو تقبل میکنند تا ملکدینار دغدغهی نگهداری حجم زیاد گوشت مرغ مورد نیاز گاندوها رو نداشته باشه.
بعد از نوشیدن یه فنجون شیرچای خوشمزه و پر از هل، راهی روستای کُلانی در هفتاد کیلومتری باهوکلات و ۶۰ کیلومتری گواتر شدیم. دلیلمون برای سفر به این روستا این بود که با خوششانسی به یک عروسی سنتی دعوت شده بودیم.
موقع پارک ماشین یه ردیف ۲۰ تایی تویوتا لندکروز جدید با پلاک منطقه آزاد دیدم، بینظیر بود دیدن اون همه هیولا که بیشتر برای سوختبری استفاده میشدند. کل این منطقه، منطقه آزاد چابهار محسوب میشه و به وفور میشه ماشینهای حجم بالای موتور مثل لندکروز، هایلوکس و پرادو دید.
از تعداد زیاد ماشینِ پارک شده میشد حدس زد که چه عروسی شلوغی بوده! از تمام منطقه بلوچستان و حتی از بلوچستان پاکستان مهمون اومده بود. وسط روستا روی زمین موکت پهن بود و مردم به صورت مسجدی نشسته بودند. تعداد مهمونها اینقدر زیاد بود که نوشابه و سالاد شام رو با ماشین یخچالدار ۵ تنی آورده بودند. شنیدم که برای تهیه شام ۳۰۰ کیلو گوشت بز مصرف شده.
داماد ملا بود و خبری از رقص و موسیقی سنتی نبود ولی برای من بهترین اتفاق رقم خورد چون تونستم با چند نفر که از پاکستان اومده بودند صحبت کنم. راستش دیدن پاکستان یکی از آرزوهامه. همیشه خودم رو تو یکی از کافههای کراچی تصور میکنم که وسط شلوغی شهر و صدای مردم و ماشینهای رنگارنگ دارم شیرچای میخورم.
شام برنج بریان و خورشت گوشت بز بود و مثل اکثر جاهای ایران با دست میل میشد، برای همین سر سفره اصلاً خبری از قاشق و چنگال نبود؛ پس دست به دامن وسایل کمپینگم شدم و با قاشقی که تو کیف کمری داشتم غذا خوردم. همونطور که گفتم داماد مذهبی بود و مراسم خاصی اجرا نشد؛ اتفاقهای هیجانانگیز یحتمل در قسمت زنونه بود و از چشم ما پنهون موند.



دیدگاهها (0)