لینک کپی شد
جنوب ۵ شهریور ۱۴۰۵ 5 دقیقه خواندن

چابهار روز اول: چابهارگردی با طعم لباس بلوچی

بابامحمد بابامحمد هلند

۲۹ اسفند
شنیده بودم هتلی در نزدیکی خونه ما قرارداره، پس برای صرف صبحونه رفتیم اونجا. وقتی رسیدیم دیدم که خبری از صبحونه‌ی مفصل هتلی نیست و برگشتیم سمت دکه بازار. با اندکی گشتن یه کافه محلی پیدا کردیم که مردم توش صبحونه میل میکردن. راستی یه نکته اساسی بهتون بگم. چابهار به دو قسمت منطقه آزاد و خود شهر چابهار تقسیم میشه. از سمت کنارک که به چابهار میرید، اول وارد منطقه آزاد چابهار میشید، جایی مناسب پاساژگردی و خرید با قیمت نسبتاً مناسب. تو این قسمت ساحل «هتل لیپار» رو از دست ندید! تو یه قسمتیش حتی میشه شب رو کمپ کرد.

و شهر چابهار: مثل اکثر شهرهای کوچیک ایران توسط یه بلوار اصلی به دو قسمت تقسیم میشه. در قسمت شمالی بلوار، بازار «بلوکات» قرار داره، انواع ادویه بلوچی رو میتونید تو این بازار پیدا کنید و «عطاری» البته منظورم مغازه عرقیجات فروشی نیست! عطاری به معنی واقعی کلمه یعنی جایی که عطر می‌فروشن. تو این مغازه‌ها کلی عود بلوچی میتونید پیدا کنید، محصولاتی که هیچ جای دیگه قابل تهیه نیستن.

واسم جالب بود که کمتر زنی تو کافه و رستوران‌های بافت قدیمی شهر دیده می‌شد. و اما صبحانه یه کاسه نخود پر از ادویه بود که بهش «کابُلی» می‌گفتن و یه نون هیجان انگیز به اسم پِراتا که خمیرش رو روی صفحه‌ فلزی و داغ پهن می‌کردن و درحال پخت بهش روغن اضافه‌ می‌کردند، یعنی هم می‌پخت هم سرخ می‌شد! یه غذای چرب و تند که با اینکه حجم زیادی نداشت ولی تا ظهر کاملاً سیر بودیم.

بعد از صبحونه یه چرخی تو بازار زدیم، از نگاه‌های مردمی که همگی لباس بلوچی داشتن راحت می‌شد فهمید که ماها خارجی هستیم! پس تصمیم گرفتیم همرنگ جماعت بشیم. کوچه‌ای رو پیدا کردیم که پر از کارگاه خیاطی بود. خیاطهایی که فقط لباس بلوچی می‌دوختن. لباس آماده داشتن ولی پارچه‌ش چینی بود و جنس خوبی نداشت، از طرفی با توجه به آخر سال سرشون شلوغ بود و دوختن لباس حداقل سه روزی طول می‌کشید.

سراغ پارچه فروشی رفتیم، آقای فروشنده چند مدل پارچه خوب ژاپنی نشونمون داد ولی به بودجه ما نمی‌خورد، بهش گفتیم برای مدت کوتاهی که در سفر هستیم لباس بلوچی می‌خوایم اونم همکارش رو بهمون معرفی کرد. تو مسیر مغازه دوم به این فکر می‌کردم که اگه شهر دیگه‌ای بود مغازه دار می‌گفت فقط همین جنس تو بازاره و با دوز و کلک جنس خودش رو بهمون می‌داد ولی سخاوتمندانه ما رو جایی برد که پارچه مورد نظرمون رو داشته باشه از سخاوتو انسان بودن مردمان بلوچستان بازهم خواهم گفت.

به پارچه فروشی دومی رسیدیم و جنس و رنگ پارچه رو انتخاب کردیم، به فروشنده گفتم ما مسافریم و وقت زیادی نداریم، بدون پرسیدن سوالی پارچه‌ها رو به کارگاه خیاط برد و سفارشمون رو کرد. هیچ وقت اون لبخند از سر ذوق رو فراموش نمی‌کنم که موقع اندازه گرفتن لباس رو صورتم نشسته بود!

خوشحال از پوشیدن لباس بلوچی؛ این عکس رو فروشنده مغازه لنگ بلوچی فروشی گرفته. وقتی اون دستمل بلوچی و عرقچین رو خریدیم اینقدر ذوق کردیم که ازش خواستیم ازمون عکس بپیره

بهمون گفتن لباسا فردا یعنی اول فروردین آماده می‌شه. ماهم خوشحال و خندان رفتیم سراغ نهار. راستش معتقدم آدم باید غذا رو تو سنتی‌ترین و قدیمی‌ترین جاهی شهر بخوره تا طعم واقعی غذاهای محلی رو بچشه، رستوران‌های بزرگ و توریستی غذاها رو جوری می‌پزن که با ذائقه مردم شهرهای دیگه هم سازگار باشه؛ واسه همین رفتیم کافه رستوران غریب نواز. مثل کافه‌ی صبح همه مشتری‌ها آقا بودن. یه سالن مستطیل شکل با میز و صندلی‌های پلاستیکی و به غایت چرب. درسته که جای تمیزی نبود اما در عوض غذاهاش بی‌نظیر بود. ناهار خوشت دال خوردیم با بریانی، حواستون باشه که میان بریانی چابهار و بریونی اصفهان، تفاوت از زمین تا آسمان است!

بعد از نهار رفتیم سمت ساحل دریا کوچیک. چابهار دوتا ساحل توریستی معروف داره، دریا کوچیک و دریابزرگ. قدمی لب آب زدیم داشتم از لنج‌های ماهیگیری عکاسی می‌کردم که چشمم افتاد به ماهیگرای رو لنج، واسم طناب بلندی انداختن و خودمو بالای لنج رسوندم. بعد از سلام علیک متوجه شدم که هیچ کدوم فارسی بلد نیستن، منم که بلوچی بلد نبودم با این‌حال کلی باهم گپ زدیم و خندیدیم! شاید واستون سوال پیش اومد که چطوری؟‌ می‌دونین زبان بدن چیز عجیبیه که باعث می‌شه دو نفر غیر همزبون منظور همو متوجه بشن.

بعد از معارشرت با ماهیگیرا وقت استراحت شد، پس خودم رو به رستوران مکران رسوندم. مکران یا مَکّوران اسم دیگه‌ی دریای عمانه، ساحل مکران از جاسک تا نزدیک کراچی ادامه داره.

تو رستوران سراغ خوردنی‌های سنتی رو گرفتم و البته قلیون محلی! برام یه فلاکس شیرچای آورن و قلیون آدامس کوهی یا گووَنجَک، جفتشون مزه بهشت می‌دادن. اینقدر خوشمزه بودن که بخش عمده‌ای از هزینه‌های سفرم صرف شیرچای و قلیون شد! شرح شیرچای رو بعدا مفصل خواهم گفت.

هنوز فنجون آخر رو تموم نکرده بودم که گوشیم زنگ خورد، آقای خیاط خبر خوشِ تموم شدن دوخت لباس‌ها رو بهمون داد! سریع یه تاکسی گرفتیم به سمت خیاطی. اون سال هنوز خبری از اسنپ و تپسی تو چابهار نبود. ماشین‌ها دربستی بودن و کرایه‌ها ثابت بود: ۳ تومن برای داخل چابهار و ۵ تومن برای رفتن به منطقه آزاد.

خیلی زود رسیدیم و لباس‌ها رو پوشیدیم. آقای خیاط که دیده بود ما مسافریم و عجله داریم لباس‌ها رو به جای یک روز کامل، توی چند ساعت دوخته بود، خدا خیرش بده! کلی ازش تشکر کردیم.

لباس بلوچ تشکیل میشه از یه پیراهن خیلی بلند و یه شلوار که کمر و پاچه بسیار گشادی داره، کمرش رو با یه کمربند نخی اندازه کردیم و باقی کمربرند رو گره زدیم و توی شلوار گذاشتیم. شال بلوچی و عرقچین هم گرفتم که دیگه کاملاً ظاهری بلوچی داشته باشم. بین خودمون باشه‌ها از شادی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم!

لباس بلوچی به غایت خنک و راحته، فکر همه چیز رو کردن. حتی برای رفتن تو آب، چون پایین شلوار رو کمی تنگ می‌دوزن کافیه پاچه‌هاتون رو بکشید بالا تا زیر زانوتون گیر کنه و عملا شلوارتون تبدیل به شلوارک می‌شه!

برای شام تو رستوران دهلی دربارسفارش کرایی گوشت و وایت کرایی دادیم. درست شنیدید! وایت به معنی سفید. اساساً مردم این منطقه به خاطر مراودات زیاد با پاکستان از کلمات انگلیسی زیاد استفاده می‌کنند. بعد از شام روانه هتل لیپار شدیم، البته نه برای اقامت، برای کافه و ساحلش.

لب ساحل یه گروه دوچرخه سوار رو دیدم که کمپ زده بودن و دور آتیش مشغول پخت شام بودن. سلام و علیکی کردیم و همون بغل چادر زدیم و با صدای آرام‌بخش دریا، خوابیدیم.

جنوب چابهار
بابامحمد
بابامحمد

من بابامحمد هستم، اهل سفر و ساکن هلند!

درباره من

دیدگاه‌ها (0)

دیدگاه بگذارید