چابهار روز دوم: هیچ هایک تو یخچال

اول فروردین
بعد از جمع کردن چادر به سمت شرق حرکت کردیم. قصد داشتیم کل مسیر چابهار تا گواتر رو هیچهایک کنیم.
وسطای راه از یه مغازهدار پرسیدیم چطور میتونیم خودمون رو به بیرون شهر برسونیم، ویزیتوری که تو مغازه بود گفت من دارم همین مسیر رو میرم. و اینطور شد که ما یکی از عجیبترین تصمیمات ممکن رو گرفتیم، یعنی هیچهایک با نیسان یخچالدار! سوار قسمت یخچال شدیم و در بسته شد. یه محیط کوچیک، بسته و تاریک و البته سیستم برودتش خاموش بود. یهو نفسم گرفت و احساس خفگی کردم. همسفرم سریع هدلمپش رو درآورد و اطراف رو بهم نشون داد و خیلی علمی سعی کرد بهم ثابت کنه با توجه به حجم اتاق هرگز اکسیژن کم نمیاریم!
کمی جلوتر ماشین ایستاد و کمک کردیم کالاهایی که تو یخچال بود رو تحویل مغازهدار بدیم. دوباره در بسته شد، هدلمپ روشن بود و اینبار توهم اینو داشتیم که ما رو بدزدن، بس که قبل از اومدن به این سفر همه گفته بودن جای امنی نیست. سریع به گوگل مپ متوسل شدم و فهمیدم تو مسیر هستیم. یکی نبود بگه آخه مرد حسابی، مگه مجبوری اینجوری هیچهایک کنی؟!!
نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه، مردم بلوچستان شدیداً مهربون و مهماننواز هستند و این لطفشون مخصوصاً تو هیچهایک نصیبمون شد. سفر به سمت شرق رو شروع کردیم و اولین مقصد ساحل زیبای رَمین بود. ساحلی با شنهای طلایی که چشم رو به خودش خیره میکرد. کولهها رو تو ساحل گذاشتیم و تنی به آب زدیم. اصلاً یادم نیست چرا خیلی توقف نکردیم و دوباره به جاده برگشتیم.
در مورد هیچهایک لازمه بگم که همیشه هم اینطور نیست که شانس یارتون باشه و سریع ماشین واستون ترمز کنه، از رمین به بعد هیچ ماشینی گیرمون نیومد. پس به ناچار شروع به پیادهروی کردیم. واسه خودمون موزیک گذاشته بودیم و شاد و شنگول راه میرفتیم که یهو رونیزی که از بغلمون رد شد ترمز کرد و برگشت به سمت ما، حدس میزنید کی بود؟ ماشین پشتیبانی همون تیم دوچرخهسواری که دیشب لب ساحل هتل لیپار دیده بودیم!
ماشین تا سقف پر بود، وسط وسایل خودمون رو جا دادیم و ادامه مسیر دادیم. کمی جلوتر جاده سربالایی تندی داشت، بعد از یک پیچ شیب زیادی جلومون بود، ادامه جاده مستقیم تا افق میرفت و انتهای شیب سمت راستمون دریاچه صورتی یا لیپار بهمون چشمک میزد. دریاچه کمعمق و زیبایی که به خاطر مواد معدنی و البته فیتوپلانکتونها رنگش شبیه صورتیه. البته اگه به خاطر عکسای اینترنتی میخواید دریاچه صورتی رو ببینید ممکنه تو ذوقتون بخوره چون رنگ دریاچه با چیزی که قبلاً دیدید تفاوت داره و به جیغی صورتی تو عکسا نیست.
کنار دریاچه یه بازارچه درست شده با پارچه و چادر که خانومهای بلوچ صنایع دستی خودشون رو میفروشن. اکسسوریهای سوزندوزی رو با قیمت مناسب میشه اینجا تهیه کرد. اگه از نقش حنا خوشتون میاد هم چه جایی بهتر از اینجا؟ درحالیکه از دیدن منظره دریاچه لذت میبرید براتون نقش حنا میزنن.
صحنه عجیبی که اینجا دیدم این بود که دختر پسرای کوچیک میگفتن واست سرود بخونم؟ و تایید میکردی یه شعر کوتاه بلوچی میخوندن و دستشون رو برای گرفتن پول به سمتت میگرفتن. این پدیده تو سفرهای بعدیم به منطقه پررنگتر شده بود. نمیخوام خیلی وارد این مسئله بشم ولی اتفاقی که اخیراً تو سیستان و بلوچستان افتاده، مسئله گداپروریه. آخه چرا بیدلیل باید به کسی پول داد؟
مقصد بعدی انجیرمعابده. درختی بزرگ با شاخههای تنومند و عجیب. بعضی از شاخههاش تو زمین فرو رفته. میوهی کوچیک و قشنگی داره که فقط قشنگه و مزه خاصی نداره. زیر همین درخت بزرگ هم خانمهای بلوچی هستند که بساط فروش صنایع دستی دارند.
از اینجا به بعد منظره عجیبی انتظارمون رو میکشه، سمت راست دماغه و صخرهست که ارتفاعش کم و زیاد میشه و پایینش ساحل زیبا و بکر و البته دریای عمان که تا انتهای افق آبیست. و سمت چپ گاه کویر و گاه کوه از نوع مینیاتوری که بهش کوه مریخی هم گفته میشه. وقتی به کوهها نگاه میکنی گویی کوهستانی در دور دست است، درحالیکه فاصله زیادی با جاده ندارند. تضاد عجیب و قشنگیه یک سمت جاده دریا و سمت دیگرش کویر و شتر.
گفتم که ارتفاع دماغه ساحل کم و زیاد میشه، بیشترین ارتفاع رو در بِریس میشه دید. جایی که به توقفگاه قایقهای ماهیگیریش معروفه. لبه دیواره که بایستید اسکله رو زیر پای خودتون میبینید. فقط یادتون باشه به لبه پرتگاه نزدیک نشید چون خاک سستی داره.
تیم دوچرخهسواری قصد ادامه مسیر داشت ولی ما تصمیم گرفتیم که شب رو همونجا بمونیم. نزدیک غروب بود و کلی گرسنه بودیم، یه کافه تو شهر بریس پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم شکممون رو اونجا سیر کنیم. البته وقتی میگم کافه تصویر کافههای تهران تو ذهنتون نیاد! یه جایی شبیه قهوهخونه که تخت و صندلی داشت و جوونها توش گعده میکردن. یادم نمیاد شام چیخوردیم ولی خوب یادمه که قلیون آدامس کوهی کشیدیم و شیرچای مفصلی خوردیم!
تو تاریکی شب در حالیکه با اسپیکر کوچیکم موزیک گوش میدادیم رفتیم سمت همون دیواره معروف که یهو صدای ایست شنیدیم، سرجا خشکمون زد، صدای موزیک رو بستم، یکی با صدای بلند داد زد مگه نمیگم ایست؟ کمی جلوتر پاسگاه مرزبانی بود. دستامون رو گرفتیم بالای سرمون و به سمت پاسگاه نزدیک شدیم. در باز شد و یه سرباز مسلح و فرماندهش اومدن بیرون. سرباز دوباره گفت مگه نمیشنوی ایست میکشم براتون؟ منم خیلی ریلکس گفتم نه، چون صدای موزیک بلند بود!! وقتی بهش گفتیم از تهران اومدیم گفت بیکارینا! خیلی باهاش یکیبدو نکردیم. وقتی مطمئن شد خطری واسشون نداریم اجازه داد نزدیک پاسگاه کمپ کنیم. دو نفر آدم با کوله چه خطری میتونستیم واسه یه پاسگاه پر سرباز و مهمات داشته باشیم؟
چادر رو در یک متری لبه صخره برپا کردیم و رو به دریا نشستیم. منظره عجیبی بود، قرص ماه وسط آسمون و تلاءلوی نورش رو دریا... برای اولین بار در عمرم از ابهت طبیعت گریهم گرفت. همین الانم دوباره بغضم گرفت از یادآوریش. وقت مدیتیشن و ساز بود. دیجیریدو و کاسه تبتی زدیم و تو ژرفای زیبایی شب غرق شدیم.
نیمههای شب بود که با صدایی شبیه خنده بچه آدمیزاد از خواب پریدم، به حسین گفتم صدای چیه؟ گفتی هیچی بابا صدای کفتاره! منم زیپ چادر رو کشیدم و به خوابم ادامه دادم.



دیدگاهها (0)