چابهار روز سوم: سفر به دم گربه نقشه ایران

دوم فروردین
صبح با صدای گله سگی که بالاسرمون پارس میکردن بیدار شدیم. هوا گرم شده بود و تا کولهها رو ببندیم حسابی عرق کردیم. نزدیک جاده اصلی یه مدرسه بود که اتاقهاش رو به مهمونای نوروزی داده بود. با بابای مدرسه صحبت کردیم و اجازه داد از حمام مدرسه استفاده کنیم. جاتون خالی دوش با آب یخ!
دوباره به کافهی دیشبی برگشتیم که شیرموز بخوریم. موز و انبه تو این قسمت کشور به وفور پیدا میشه و شیرموز و شیرانبه نوشیدنی محبوب مردم اینجاست. بیرون کافه دوتا جوون رو دیدیم که داشتن سوار ماشینشون میشدن. مقصدشون رو پرسیدیم و گفتن شهر بعدی یعنی پسابندر.
دوتا جوون بیست و پنج شیش ساله بودند. راننده که اسمش مکران بود یه لنج ماهیگیری داشت که اون زمونا ۳ میلیارد قیمتش بود. رفیقش ابراهیم کلمتی هم یه قایق داشت. با وجود اختلاف درآمدی، هیچ فرقی بینشون نبود. اساساً بین مردم بلوچستان اثری از حسادت ندیدم. شاید به خاطر مشابهت لباسشون، رفتارشون هم مثل همه. شکل لباس یکیه و مگر از نزدیک جنس پارچه و دکمه سرآستین طلا یا ساعت رولکسشون رو بتونی ببینی.
رسیدیم به پسابندر، آخرین بندر در خاک ایران، همه جا بوی ماهی میومد. به کمک دوستامون وارد یکی از لنجهای پارک شده شدیم. حس عجیبی بود حضور در جایی که ناخدا و جاشوها روزها و بل ماهها توش زندگی میکردند. در عمق ۲ کیلومتری جزیرهای صخرهای به نام شیطان قرار داره، که با مد آب ناپدید میشه. شاید یک از دلایل نامگذاری این جزیره برخورد قایقها در شب با این صخره و غرق شدنشون باشه.
به دوستای بلوچم گفتم همیشه دوست داشتم صدای سازهای بلوچی رو از نزدیک بشنوم پس دنبال یکی از رفقای نوازندهشون رفتیم تا برامون ساز بزنه. وارد جایی به اسم بیتک (Bitek) شدیم. توی هر روستا اتاقی برای جمع شدن و دورهمی جوونا هست که بهش بیتک میگن. عبدالرحیم افغان برامون باجا زد، سازی که ترکیبی از آکاردئون و کیبورده و از ترانههای عاشقانه بلوچستان خوند.
با اینکه دوست نداشتیم از اون جمع جدا بشیم چون روز از نیمه گذشته بود به سمت شرقیترین نقطه این منطقه یعنی گواتر حرکت کردیم. حدودا ساعت ۳ عصر بود و اکثر مسافرا داشتن به سمت چابهار برمیگشتن و کسی سمت گواتر نمیرفت. پس به ناچار شروع به پیادهروی کردیم زیر تیغ آفتاب. حدوداً نیمی از مسیر ۱۸ کیلومتری رو رفته بودیم که یه بلوچ مهربون واسمون نگهداشت و ما رو تا خود خلیج گواتر برد.
گواتر همیشه واسم معنیِ ته دنیا رو میداد. مخصوصاً اونجا که ابی تو آهنگ خلیج فارس میگه من عشقم را در کوه گواتر، در سرخس و خرمشهر به زبان مادری فریاد خواهم زد. حالا خوشحال بودم که به جنوب شرقیترین نقطه ایران پا گذاشتم. از پاسگاه مرزبانی رد شدیم و به ساحل خلیج گواتر رسیدیم. یه رستوران کپری دیدیم، خسته و کوفته تو کپر نشستیم و اگه گفتید چی سفارش دادیم؟ احسنت، شیرچای! بذارید بیشتر از شیرچای بگم این نوشیدنی محبوب مردمان بلوچ.
با خانوادهای که کنارمون نشستن مشغول معاشرت و سلفی گرفتن بودیم که یهو یکی اومد گفت شما بابامحمد هستی؟ گفتم بله، شما؟ گفت من مسعودم پارسال تو هرمز. یادم اومد یه شب تو ساحل چند تو چادرم بودم که مسعود ازم اجازه خواست لباسهای خیسش رو روی درخت بالای چادرم پهن کنه. راستش تو سفر و مخصوصا هرمز، چادر حکم خونهی آدم رو داره و کولهگردها تمام تلاششون رو میکنن که به حریم همدیگه احترام بذارن.
مسعود گفت چند روزیه که تو گواتر مهمون خالده و داره بهش در تکمیل رستوران کپری کمک میکنه. مسعود منو به خالد معرفی کرد، میگفتن پسر خان گواتره منم بدون پرس و جو باور کردم چون دیدم چقدر همه با احترام باهاش رفتار میکنن.
خالد تعریف کرد که چطور با کولهگردی و هیچهایک آشنا شده. خیلی سال پیش برای اولین بار سه نفر غریبه رو توی گواتر دیده. باهاشون صحبت کرده و فهمیده که ایرانگردی میکنن و قصد داشتند که شب رو تو چادر بخوابند، اما مگه مهماننوازی بلوچ اجازه میده که مهمانش بیرون خونه بخوابه؟ داستانهای زیادی در این خصوص هست. میگن اگه در خونه یه بلوچ رو بزنی و بگی امان آوردم غیر ممکنه دست رد به سینهت بزنه، در به روت باز میکنه و تا وقتی که لازم باشه ازت پذیرایی میکنه.
وقتی کولهگردا برمیگردن تعریف خالد رو برای بقیه ایرانگردا میکنن و خلاصه خالد Host گواتر میشه. اون رستوران رو هم از سر مهماننوازیش با کمترین امکانات راه اندازی کرده بود، چرا کمترین امکانات؟ چون گواتر آب لولهکشی نداره و مخزن آبش توسط تانکر پر میشه. راستش دردناکه که بعد از اینهمه سال هنوز آب لولهکشی ندارن.
رستوران که تعطیل شد رفتیم به bitek، کاربرد دیگهی بیتک پذیرایی از مهمانهاست واسه همین بهش مسافرخونه هم میگن. خالد با سخاوت تموم از همون غذاهایی که تو رستورانش میفروخت برای ما آورد. انواع ماهی که همون روز صید شده بود.
میخوام یه اعترافی بکنم. برای منی که تو تهران بزرگ شدم - به خاطر نوع آموزشی غلطی که داشتم - شهرستانیها شهروندان درجه ۲ بودند. تا اون شب که با یاسر و محمد کَلَمتی صحبت کردم و دیدم چقدر عمیق صحبت میکنن، همگی اهل تحصیل و مطالعه بودند و خب هرگز نباید کسی رو از روی ظاهر قضاوت کرد. یاد کلاس اول دبستانم افتادم، معلمم همکلاسیم رو کتک میزد و میگفت افغانیِ خنگ ولی واقعا اون خنگ نبود و چوب ایرانی نبودنش رو میخورد. شاید واسه شما هم پیش اومده باشه که کسیو جدی نگرفته باشید چون داهاتیه. به نظرم مقصر اصلی اونیه که مسئولیت آموزش ما رو داشته و مقصر بعدی خودمون هستیم که تو دورهی اینترنت و مدیا هنوز تفکر سنتی و پوسیده داریم. صحبتهای قشنگ یاسر مثل سیلی تو صورتم بود، نهیبی به من که آقای بابامحمد حواست باشه هرگز ملاکت ظاهر و لباس و رنگ پوست آدما نباشه.
بهتون گفته بودم خیلی از مردم بلوچ دورگه ایرانی پاکستانی هستند؟ برای همین تو مکالمات روزمره بسیار از واژگان انگلیسی استفاده میکنند. تو بریس که کنار تیم دوچرخه سوار بودیم، بچههای بریس ازم پرسیدن شما هم با سایکل سفر میکنید؟ یادمه از یاسر در مورد نحوه احوالپرسیهای متفاوت بلوچها پرسیدم و جواب داد بستگی به کالچر و class of family داره!
تو جمعی که صحبت میکردیم چیزی تو دهنشون بود که در نگاه اول شبیه آدامس بود. بیشتر که پرسیدم فهمیدم بهشون ماوا میگن موادی که کارخونهای هستن و از پاکستان وارد میشن و به راحتی تو دکهها در دسترس هستن. مادامیکه اون مواد تو دهنشون هست آب دهنشون رو نباید قورت بدن چون ترکیبات آهکی داره و شدیدا خطرناکه، پس آب دهنشون رو تف میکنن رو زمین. برای همین لکههای رنگی شبیه ضد زنگ روی زمین زیاد دیده میشه. نکته جالب اینجا بود که استفاده از این مواد به هیچ وجه واسشون تابو نیست و بزرگ و کوچیک ازش استفاده میکنند. در عوض تقریباً کسی رو نمیبینید که سیگار بکشه.
تو شهر چابهار تباکویی به اسم گوراکو دیده بودم، از خالد خواستم واسم قلیون گوراکو بیاره. طعمش شبیه قلیون برازجونی تند بود. هرکس منو میدید با تعجب میپرسید بابا گوراکو میکشی؟ نعشه نشدی؟! و بیشتر دلیل تعجبشون این بود که گوراکو تو فرهنگ بلوچ، زنونه است و فقط خانومهاشون میکشن.
یکی از کسایی که از قلیون کشیدن من تعجب کرد، معلم گواتر بود. ازش پرسیدم چرا هرجایی توقف میکنیم سریع چندتا بچه میان و طلب عیدی میکنن؟ حتی اگه عید نباشه! آقا معلم مقصر رو اینفلوئنسرهای زرد اینستاگرامی میدونست که مردم رو فقیر معرفی میکنند و وقتی میان اینجا به بچهها پول میدن و عکساشو استوری میکنند. میگفت شاید این منطقه محروم باشه و مردمش نیازمند باشند ولی به هیچ وجه گدا نیستند. اون خانوما و آقایون برای چهارتا فالور بیشتر گداپروری کردند. همین شده که تا بچهها اتوبوس تور یا ماشین غیر بومی میبینن به سمتش میرن تا پول بگیرن. حتی بچههای خانوادههایی که دستشون به دهنشون میرسه هم همین کار رو میکنند و وقتی به پدر مادرهاشون میگم هم تاثیری نداره، آخه کدوم پدر مادری بدش میاد بچهش روزی صد یا دویست هزارتومن پول مفتی بیاره خونه؟
کلی غصه خوردم به حال کرامت انسانی از دست رفته در بلوچستان. شب از نیمه گذشته بود و خستگی بر من چیره شد.



دیدگاهها (0)